داستان کوتاه پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محله های شهر، خرج تحصیل خود را بدست می آورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت ، در حالی که گرسنگی سخت به او فشار می آورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند.با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیا
برچسب: نویسنده: رضا حیدریان تاريخ: پنجشنبه 24 اسفند 1396 ساعت: 9:28
برچسب: نویسنده: رضا حیدریان تاريخ: پنجشنبه 24 اسفند 1396 ساعت: 9:28